خدایا هیچ عاقل را مبادا بخت بد روزی...

یکی دیگر هستم . خودم هم بعضی وقتا...

خدایا هیچ عاقل را مبادا بخت بد روزی...

یکی دیگر هستم . خودم هم بعضی وقتا...

لوگوی یکی دیگر

خدایا هیچ عاقل را مبادا بخت بد روزی...

..

.اینجا محل بیکاری نوشت های من است . ایا همین کافی نیست که ایمان بیاوریم؟؟؟

**درباره ی من رو نیگاه کنید.***


اگه حوصله نظر دادن ندارید با اون فلش قرمزا زیر مطالب میزان بد بودن مطالب را گوشزد نمایید.

باتشکرات مربوطه، روابط عمومی وبلاگ yekidigar.blog.ir

لوگوی یکی دیگر

نیمه گم شده یا همچین چیزی..

دوشنبه, ۲ اسفند ۱۳۹۵، ۰۲:۴۸ ب.ظ

نیمه گم شده خیلی از ما ها شاید یه انسان دیگه نباشه ، شاید اون دانایی و پختگی ای باشه که نتیجه همون داناییه

شاید این جهل نسبی که الان درگیرشیم باعث بیقراریمونه و باید توی کتاب ها وجاهای دیگه دنبالش باشیم تا یه فرد مونث یا مذکر دیگه ، من که واقعا الان این احساسو نسبت به خودم دارم و نمیدونم ، شاید برا خیلیا اصن اونقدر مهم نباشه که حتی بخوان روی فکر کردن به این موضوع وقت بذارن یا خودشونو درگیر کنن..

خوبه

پنجشنبه, ۲۸ بهمن ۱۳۹۵، ۱۲:۱۲ ق.ظ

خیلی خوبه خوشیای  دوروبری هات رو ببینی. 

+ خوبم مرسی.

+ دغدغه هایت را بگذار پشت دَر/ چشمهایت حرفهای دیگری دارند 

اگر مات ،اینگونه نگاهت میکنم بدان :/اینجا سکوت ،مجالِ صُحبت نمیدهد 

  "یکی دیگر" 

+اگر باما نمی آیی/شبی با خود ببر ما را..

از عمقِ فاجعه بالبخند نویسیِ 1

سه شنبه, ۲۶ بهمن ۱۳۹۵، ۰۲:۴۹ ب.ظ
صب رفتم انتخاب واحد کردم ، همون چارده تا...

یه گوشی هم خریدم که اندازه فندکه 🤗 

الان ظاهری همه چی خوبه  ولی فقط خودم میدونم  الان تو عمق فاجعه ام ، به این صورت که ترم قبل از بیست واحد فقط چارتا پاس کردم ، از همیشه لاغرتر شدم ، از همه کلافه ام  و تقریبا هیچ هدف درست و حسابی ندارم ولی خب خوش میگذرونم ،بیشتر از همیشه میخندم ، صبح ها زود از خواب پا میشم، همون تریپ روشنفکری-نفهمیِ مخصوصِ خودم رو تو برنامه کار دارم 😊

هدیه ولنتاین من به خودم ❤️

دوشنبه, ۲۵ بهمن ۱۳۹۵، ۱۱:۳۹ ب.ظ

تو این روزهای عجیب اندر غربت و مخصوصاً امروزی که هرکی یه خرس و جعبه و اسفنج واینا دستش بود میرفت بیرون ، ما هم زدیم بیرون و اومدیم توی یکی دیگر که دیگر نرویم و اینا است. 

+لولیتا روpdf دارم تا صفحه چهل ،پنجاه خوندم، بعد دیدم کتابش حدوداً پونصد صفحس در صورتی که فایل pdf من صدو پنجاه صفحه بود خلاصه کلاً بیخیالش شدم ، تصمیم گرفتم زبانمو قوی کنم کتابای انگلیسی رو زبون اصلی بخونم 🤗 و این ماه احتمالاً زنگ بزنم به بچه ها که تهرانن ،یخورده کتابای خودخوانِ آکسفوردو برام بگیرن.


+ یکی از بچه ها داره کافه میزنه ، مردیم از بس رنگ زدیم براش 🙃 


+فیلم departed رو هم دیدم ، خیییییییلی عالی بود حتماً هرکی ندیده ،ببینش. شما هم فیلم خوب داشتین معرفی کنید، یخورده لذت ببریم



پ.ن:یادِ من باشد تنها هستم، ماه بالای سٓرِ تنهاییست..


پ.ن.ثابت: اگر با ما نمی آیی ، شبی با خود ببٓر ما را..




فایده نداره 😞

يكشنبه, ۱۷ بهمن ۱۳۹۵، ۰۵:۱۹ ب.ظ

لامصب اینقدر داستان داره این زندگی که نمیرسونیم یه حجم اینترنتی بگیریم ، خلاصه که اگه اصن نیستم باید هم شما و هم خودم منو ببخشیم که از این لذتِ وبلاگ خونی و وبلاگ نویسی محروم موندم 

خلاصه که بیصبرانه منتظر روزیم که بتونم برگردم .. 

اینروزا نه حال نوشتنه نه حتی چیزی برای نوشتن فقط یه کتابی دارم که دارم کل برنامه های اینروزامو براش کنسل میکنم ، " لولیتا "
امیدوارم اون انتظاراتی که ازش میره رو براورده کنه ...

این وای فای لعنتی خونه..

دوشنبه, ۲۷ دی ۱۳۹۵، ۰۲:۰۶ ب.ظ

دیگه دارم مستقل میشم یواش یواش 

این وای فای لعنتی خونه اما فکر نمیکنم بذاراه...

پسرک هیچی نداشت جز یه دل شکسته..

جمعه, ۲۴ دی ۱۳۹۵، ۰۶:۳۴ ب.ظ

آهی در بساط نداشت و  یکی از دختران شهر را دیده بود 

از آن پس تنها آرزویش این بود که دیگر اورا نبیند..



پ.ن.ثابت: اگر با ما نمی آیی ،شبی با خود ببر ما را..

وای امروز یه دختره رو دیدم ، با دوستش بود ، اومده بودن نوتلا بخورن، هرچی فکر کردم بلد نبودم بهش بگم  ، شاید یروزی عاشقش میشدم ، یعنی از بعد از ظهری تا الان منو درگیر خودش کرده هااا ولی خو تا با یکی هم صحبت نشی ،همزمان عاشق ذهن و قلب و جسمش نشی نمیتونی بگی عاشق یه نفر شدی ، این اتفاقا شاید سالی ،دو سالی یه بار میفتن.. خلاصه که بخوام یه نوشته بهش هدیه کنم که احتمال اینکه یروزی بخونش میل به صفر میکنه اینه : 


وقتی آمدی ،نشستی ، بودی ،وقتی راه میرفتی حتی ...


وقتی رفتی با آن قدم های بی خیال ومن آن کسی نبودم که حتی اگر قرار بود با کسی خدا حافظی کنی نگاهت با نگاهش برخورد کند..


وقتی حتی با هیچکس خداحافظی نکردی

و رفتی

پس کو؟ 

تو رفته بودی ،من هم رفتم و تو با من آمدی ،دیر وقت است خانه نگرانت میشوند، برو ...

شاید انوقت من هم خوابیدم...


چندم دی ماه نود و پنج/ ساعت چهار و نه دقیقه بامداد..


ثابتِ یکی دیگر(یه چیزی تو همین مایه ها تو ریاضی داشتیما،همون) :اگر با ما نمی آیی ،شبی با خود ببر ما را..

پرت و پلا نصم شبی..

شنبه, ۱۸ دی ۱۳۹۵، ۰۵:۰۲ ق.ظ

امروز خیلی اتفاقا افتاد ، مث دیروز ، یادمه ، دیروز مثلا از خواب بیدار شدم ، غذا خوردم دو وعده یا سه وعده ..

البته دقیق یادم نیست، ولی خو یه چیزایی یادمه ، مثلا تصمیم گرفتم دیگه آدرس وبلاگمو به کسی ندم، یادمه متنفزم از مردمی که حتی وقتی ازشون متنفری برا یه لقمه نون باید باهاشون بگی ،بخندی. ببین این احساساتو نمیشه وازکتومی کنم انقدر مارو آبستن اشک و اینا نکنه؟؟؟


+قبلنا یه پی نوشت ثابت داشتم یادتونه؟ خودم که یادم نی


از حالا پی نوشت ثابت اینه : اگر با ما نمی آیی، شبی با خود ببر ما را..