خدایا هیچ عاقل را مبادا بخت بد روزی...

یکی دیگر هستم . خودم هم بعضی وقتا...

خدایا هیچ عاقل را مبادا بخت بد روزی...

یکی دیگر هستم . خودم هم بعضی وقتا...

لوگوی یکی دیگر

خدایا هیچ عاقل را مبادا بخت بد روزی...

..

.اینجا محل بیکاری نوشت های من است . ایا همین کافی نیست که ایمان بیاوریم؟؟؟

**درباره ی من رو نیگاه کنید.***


اگه حوصله نظر دادن ندارید با اون فلش قرمزا زیر مطالب میزان بد بودن مطالب را گوشزد نمایید.

باتشکرات مربوطه، روابط عمومی وبلاگ yekidigar.blog.ir

لوگوی یکی دیگر

۴۸ مطلب در دی ۱۳۹۴ ثبت شده است

اینجا نه...

سه شنبه, ۲۹ دی ۱۳۹۴، ۱۱:۳۴ ب.ظ


اینجا نه... درست نرسیده به کافه عاشقی منتظرت هستم...

زن میخوام :-)

سه شنبه, ۲۹ دی ۱۳۹۴، ۰۲:۱۳ ب.ظ


کمی تحمل بنمای ،این زلزله که خانه خرابت کرد ،دیگر خانه نساز به جایش ماشینی بخر که بتوانی آنقدر دور شوی تا به عشایر برسی ، آنجا زنی بگیر تا خانه ای برایت برپا کند که پنجره هایش رو به دشتهای بی انتها باز میشود نه سنگ های سوخته...

تا جمعه تحمل کنید حله :))

دوشنبه, ۲۸ دی ۱۳۹۴، ۱۱:۳۱ ب.ظ

نام دیگر من شعر است

شهیار قنبری میگوید : شعری که سالها ناتمام  بماند چیزی کم دارد

خوب میدانم :اولین شعر به تمسخر گرفته ات میشوم

میدانم تو جنبه خوبی زیاد را نداری..

و من جنبه ی شوخی....

یکوقت دیدی جایم را با کیسه بکس آویزان شده در اطاق عوض کردم...


+الان گندم میگه دوباره بهت امیدوار شدم :))


یا همان هیچی که در روده اش بود :-)

دوشنبه, ۲۸ دی ۱۳۹۴، ۰۹:۴۱ ب.ظ


آنقدر گشنگی فشار آورد ... آنقدر فشار آورد... آنقدر فشار... آنقدر فشار... که ناغافل ازد دستش درفت همان هیچی که در معده اش بود...

اندر احوالات گزینه های روی میز ...

شنبه, ۲۶ دی ۱۳۹۴، ۱۱:۴۸ ب.ظ
گزینه ها روی میز است
       منتظر نتایج آخر ترم هستیم
حمله                         
یا                     
حمله...           
        راه دیگری نیست پسرم
                                 میدانم امتحانت را خوب پس نداده ای...

نکقنرخنکقنر

شنبه, ۲۶ دی ۱۳۹۴، ۰۸:۲۷ ب.ظ

میدانستی که خسته از تمام کلیشه ها هستم؟  مثلا چیپس را دیگر دوست ندارم با طعم های فلفلی و سرکه ای و جعقری و ...


دوست دارم چیپس را باطعم دست هایت بخورم...

ستاره ها را دایره ای تصور کنم..

صبحانه نان با پیاز حتی...

و شاید در اولین مصاحبه ام با تلویزیون با دمپایی ابری و عینک ریبن ظاهر شدم

یا شاید در آغازِ اولین سخنرانیم یک جک قدیمی تعریف کردم..

ودر حالی که تو را میان جمعیت نشان میدهم بگویم: ببینید دقیقا شبیه این چیتوز :)

از جملات قصار به زبان بیگانه....

شنبه, ۲۶ دی ۱۳۹۴، ۱۲:۵۳ ق.ظ

every morning remind every things allowing you to survive and continue


هر صبح (به خودت) یادآوری کن چیزهایی رو که باعث میشه زنده بمونی و ادامه بدی...

                                                           

+ترجمه ها درسته؟

+از اساتید انگلیسی خوان خواهش میکنیم بگن که آیا توی گرامر و برگردان اشکالی هست ؟

کجا دستاتو گم کردم که پایان من اینجا شد؟

جمعه, ۲۵ دی ۱۳۹۴، ۱۱:۲۸ ب.ظ

وقت چوب خوردن است

ومن با تمام وجود میپذیرم

مرا فلک کن آنقدر که نتوانم روی پاهایم راه بروم

قرار است امروز تمام شهر را پیاده روی کنم با اهنگی از داریوش

و یک بطری آب

شاید با همین ها به شهری دیگر رفتم

و شاید به جیبوتی...

چوب  انار بهتر است ، تمام تلاشت را بکن...

چرا؟ نه واقعا چرا؟

جمعه, ۲۵ دی ۱۳۹۴، ۰۲:۲۱ ب.ظ
گفتیم: دل به دل راه دارد                         
اما                                  
راه های دیگری برای ارتباط زدیم...

اندر حکایت "تو"

جمعه, ۲۵ دی ۱۳۹۴، ۱۰:۵۰ ق.ظ
تمام واژه های فارسی دنیایم را دزدیدی
و امروز دیگر نمیتوانم حتی  کتاب بخوانم
تمام کتاب فروشی ها فقط کتاب "تو" میفروشند
به گمانم باید با همین بی خانمان ها فرار کنم
و به آلمان بروم شاید آنجا کسی " تو " نفروشد.

           #علیرضا حاصل زاده#